لبات از هم باز نشده از وقتی دیدیم. نه حرفی ، نه اشکی نه خنده ای . اصلا انگار این تو نیستی که نشستی و به دستای سردی نگاه میکنی که یروز سفت تو دستات فشارشون میدادی ، اونقد سفت که جیغم در آد و از ته دل به قیافه ی مظلومم بخندی.انگار این آدم ساکت تو نیستی . تو که نخواستی مثل همیشه بشینی و زل زل تو چشام نگاه کنی تا لپام بشه رنگ خون قرمزی که چکه چکه میریخت وقتی نبودی.
راستی گفتم قرمز ! یعنی مغزت الان چه رنگیه ؟ رنگایی که ساعتها راجبش بحث میکردیم و به یکی نسبتشون میدادیم. مثل تویی که همیشه رنگارنگ بودی تو دنیای خاکستری ذهن من یا منی که همیشه یه رنگ مبهم بودم تو دنیای رنگی اونور پرچین خیالت. از اون رنگ
برچسب: شاید,داستان,کوتاه؟؟,
نویسنده: حدیث یوسفی
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 13:39